« عهد بستن حضرت حسین بن علی علیه السلام با خداوند در عالم ذرو» «شهادتش به جهت شفیع شدن امت گناهکار جدّش رسول اکرم (ص)»
626
« عهد بستن حضرت حسین بن علی علیه السلام با خداوند در عالم ذرو» «شهادتش به جهت شفیع شدن امت گناهکار جدّش رسول اکرم (ص)»
دُر دّر « اسرار الشهادة » سفته است
اندر آن صاحب وسائل گفته است :
که جواد آن حضرت والا مقام
در حدیثی گفته باما آن امام
حق همه ارواح را در یک مکان
جمع بنمود آن خدای بی مکان
شغل ها و کسب ها و حرفه ها
هم صنایع کارها و پیشه ها
عرضه کردی جمله را بی واهمه
مشفقانه عادلانه با همه
هر که کرد آن روز کاری را قبول
میشود بهرش در این دنیا حصول
جمله احزاب خوشحالند از آن
آنچه در دنیا بُود در دستشان
شیخ عبدالله انصارّی ما
عرض کرده با خدا وقت دعا
«من نمی دانم چه کردم اختیار
جنّت فردوس باشد یا که نار»
از خلایق چونکه حق پیمان گرفت
این بفرمودی در آندم ای شگفت!
خلق کردم مردمان را بی فتور
هم ز ظلمت حثّه ای و هم زنور
اقتضای نور پس طاعت بود
مقتضای معصیّت ظلمت بود
لازمه طاعت ز حق باشد نعیم
معصیّت را لازمه باشد جهیم
نیست احسان را مگر جنّت جزا
نیست عصیان را مگر دوزخ سزا
دوست دارد چون خدا اصلاح را
پس مخاطب کرد حق ارواح را
هست آیا یک نفر بین شما ؟
که گناهان را نماید ابتیا
بر گنهکاران بسی یاری کند
آن گناهان را خریداری کند
تا نسوزد مجرمی اندر جهیم
بلکه مجرم رود اندر نعیم
هست آیا بینتان یک مهربان؟
که بود شافع برای عاصیان
عاصیان را زمّت آن مصطفی
آید و سازد خریداری زما
عفوِ حق بر عاصیان سرشار شد
بار دوم آن ندا تکرار شد
پس جوابی کس ندادی با خدا
بارسوم گشت تجدید آن ندا
سبط احمد، عرش حق را زیب و زین
نور چشم مرتضی یعنی حسین
عاشقانه سر به کف کردی قیام
گشت در معشوق ، فانی والّسلام
بر بساط قُرب زانو زد حسین
که خریدارش منم بر رأس و عین
گفت : یارب هستم اکنون مشتری
اندرین بیع ار مرا تو سر بُری
من گناهان را به یک جا می خرم
با خود آنها را مقتل می برم
پس خطاب آمد گناه عاصیان
میخری با چه ، تو ای جان جهان؟
گفت : قابل نیستت تاج و کمر
میدهم در راه تو من جان و سر
گفت حقّ: ای پادشاه دلبری
تو جوانان را گنه ز چه خری؟
گفت : با عبّاس و عون و جُعفرم
با علّیِ اکبر و هم اصغرم
جان آنها را نمایم من نثار
تا جوانان را نمایم رستگار
گفت حق:ای گلعذار مهربان
میخری با چه گناه این زنان؟
گفت : من جرم زنان را میخرم
با اسیریّ خواتین حرم
گفت حق :کردی قبول این مامله
باشدی در کربلا این قائله
پس خدا فرمود با کروبیان
شاهدان باشید بهر این بیان
چون تولّد شد حسین نازنین
سنّ او آمد به سال هفتمین
بود سال آخر مصطفی
جبرئیل آمد به دستور خدا
گفت با او :کی حبیب کردگار
پیش خود اکنون حسینت را بیار
گو به او بسته ای روز ازل
با خدا عهدی که آری در عمل
ای حسین اندر زمین کربلا
دست عباست شود از تن جدا
زینبت گردد اسیر و در بدر
طفلکانت هم یتیم و بی پدر
اکبرت گردد شهید از اشقیا
اصغرت گردد ذبیح اندر بلا
جمله اصحابت شهید و پر زخون
می شود از اسب ها خود سرنگون
با لب تشنه شهیدت میکنند
غارت از ظلم یزیدت می کنند
می بُرنداین قوم رأست از قفا
میکنند آن رأس را بر نیزه ها
خیزران بر رأس و دندانت زنند
آتش اندر جمله ارکانت زنند
چون تو پیمان ببستی با خدا
زان گنهکاران شوند از غم رها
گفت :یا جدا کنم این بیع، من
بسته شد آن عهد و کوته شد سخن
جبرئیل آنگاه پیمانی نوشت
بعد از آن در دست پیغمبر به هشت
مهر کرده نامه را آن پنج تن
نامه شد ممهور بر وجه حسن
جبرئیل آن نامه را با خویش برد
در ضمیر خویشتن با حق سپرد
چون شب پر شور عاشورا رسید
جبرئیل اندر زمین گشتی پدید
آمدی در پیشگاه نور عین
سرور آزادگان یعنی حسین
گفت: حقّت می رساند نک سلام
دارم از او بهر تو نیکو پیام
حق همی گوید اگر زین مامله
فسخ داری ختم گردد قائله
چون توئی از عاشقانرنیک بخت
با تو هرگز ما نمیگیرم سخت
پس به فرمودی او به صوتی سوزناک:
از شهادت من ندارم هیچ باک
بعدِ تجدید تعهّد در زمان
رفت جبریل امین در آسمان
چونکه صبح روز عاشورا رسید
عاشقان را عشق حق گشتی مزید
چونکه در آنجا نُبد یک قطره آب
با تیمّم کرد تطهیر آن جناب
عاشقان برگرد شمع قامتش
جمع گردیدند بهر رویتش
جملگی رفتند پس اندر نماز
با خدا بودند در راز نیاز
باز نازل گشت جبریل امین
تهنیت گویان به شاه عاشقین
گفت :امروز است روز وعده ها
که خدا کردست با جمع شما
پس حسین زین مژده همچون گل شکفت
با لبی پرخنده با جبریل گفت
بین که اینک بنده و مولا و پیر
عاشقانی زبده و روشن ضمیر
نوجوانانی چو عبّاس دلیر
طفلی همچون اصغر ناخورده شیر
جمله در قربان سری آورده ام
هدیه ها بهر خدا آورده ام
خواهران سینه ریشان و زنان
هر یکیشان نور چشم عاشقان
همرهم بهر اسیری آمدند
بغضشان با طفل شیری آمدند
خواستم خود سر بریده از قفا
دست عباس جوان از تن جدا
وه چه خوش فرموده شعری شاعری
در رثایش شعرهای چون دُری
این برادر این برادر زادگان
وین سر اندر راه حق بنهادگان
این علیّ اکبرم این اصغرم
قاسم و عبّاس وعون و جعفرم
دختران و خواهران و کودکان
مالکم از هر چه در ملک جهان
جمله را آورده ام قربان کنم
بعد از آن خود نیز ترک جان کنم
من همی خواهم که بی سر بر زمین
گه چنان غلطم به خون گاهی چنین
جبرئیلش گفت : اکنون ای امام
کرد حق بر دشمنان حجّت تمام
آنچه تو بفروختی میدان بیار
تا بپردازد بها را با تو یار
زد ندا جبریل و بنشید آن عدو
جاهِدُوا یا خَیلِ اَلله اِرکُبوا
حزب اَلله ، حزب شیطان هردو تا
صف کشیدند آنزمان در کربلا
حضرتش چشمی سوی اکبر نهاد
یعنی ای دلبند من رو در جهاد
شد علی اکبر به میدان همچو شیر
روبهان را میدریدی آن دلیر
شد شهید آن نوجوان قبل از همه
با خدا واصل شد او بی واهمه
تاجر اول میفروشد جنس خوب
تا که باشد مامله او بی عیوب
از علی اکبر نبودش بهتری
تا فروشد اولش با مشتری
بُد شبیه مصطفی در خلق وخو
عین هم بودند هر دو مو به مو
یک به یک اجناس را تسلیم کرد
عشق را در کربلا تعلیم کرد
خود به میدان رفت او بعد از همه
همچو شیر شرزه ای بی واهمه
یک جواهر در خزینه داشت او
شیش ماهه اصغرش آن ماهرو
بر خریدار عرضه کرد آن ارجمند
تا گرانتر از همه آن را خرند
پس به خیمه خویشتن آمد حسین
برد با قنداقه با خود نور عین
در ره اهدافش جدّش مصطفی
کرد قربان نخبه طفلی با صفا
چون بماندی یکّه تنها حسین
آنکه بودی قطب جمله عالمین
همچو بهری بیکران در جوش شد
کائنات از هیبتش مدهوش شد
بر نشستی چون به پشت ذوالجناح
گشت جان عالمی اندر فلاح
رو بهانراشیر وش تعقیب کرد
نفس عالم را از آن تهذیب کرد
لشکر شیطان بشد اندر فرار
از دل عالم برفت آندم قرار
عشق با عقلش ها آهنگی گرفت
صلح او هم شیوه جنگی گرفت
آن طبیب از فرط عشق بی نظیر
داد مرضا را دوائی چمشگیر
هر که را شمشیر بر فرقش زدی
شقه گردید و مساوی آمدی
از شراب وحدت حق مست بود
آسمان در پیش رزمش پست بود
کافران را او به خون آغشته ساخت
زان لئیمان از جسد ها پشته ساخت
چون شکست آمد به جِیشِ کافران
پرشد عالم از صدای الامان
اوکشید از لشکر عدوان دمار
گوش کر شد از صدای الفرار
گشت لشکر کَالجَرادِ المُنتَشِر
بود موزی پیکر دین را مضر
جبرئیل آمد ز سوی کردگار
گفت :حق گفته کای بگزیده یار
گر کنی با این شجاعت تو جهاد
میرود خلقی ز شمشیرت به باد
تو پشیمان گشته ای زان معامله
که به پا کردی کنون این غائله
گر شفاعت خواهی از ما بیدرنگ
دست خود کوته نما اینک زجنگ
رفت شمشیر حسین اندر غلاف
کمتر از یک ذرّه شد آن کوه قاف
عاشقانه رو سوی محبوب کرد
با خدا راز و نیازی خوب کرد
با مناجاتی که بودی جانگداز
بود با معشوق در راز و نیاز
تیر باران شد حسین نازنین
لیک نابودش گره اندر جبین
با لب خندان به حق تسلیم شد
آن شهادت بهر ما تعلیم شد
آن تعهّد با خدا کرد او تمام
بر روان پاک او از ما سلام
دید جدّ و والدین و هم حسن
دور او گویند با هم این سخن
کای شهید کربلا با ما بیا
لعنت حق بر تمام اشقیا
ما همه مشتاق دیدار توئیم
ما همه حیران کردار توئیم
چونکه در معشوق عاشق شد فنا
دید موجودی نباشد جز خدا
بارالاها این «کمال» بی نوا
هست چشمش بر شهید کربلا
شافعش گردان حسین را ای کریم
چون توئی بر عاصیان خود رحیم
بستگانش را ز غم آزاد کن
جمله رااز لطف خود ارشاد کن
بار الاها رحم کن بر مسلمین
از عنایات حسین سلطان دین
حاجت این جمله را گردان روا
حقِّ انوارِ شهید کربلا
بر همه میکن عطا عشق حسین
تا رها گردیم ما از عالمین
بر همه اسرار دین تعلیم کن
بر رضای خویشتن تسلیم کن
جمله مرضا را عنایت کن شفا
بی نوایانرا رسان اندر نوا