959
در بهار عشق گل کرده جنون
بوی جانان آید از جانم کنون
از غمش در قلب دارم موج خون
تا بدیدم سر و بالای نگار
گشت خط قامتم مانند نون
هر که دیده همچو من گلگون رخش
چون بنفشه گشته از غم سرنگون
موج اشکم از غمش بر عارض است
سیل خونم می چکد در اندرون
تا دل زارم از او پر خون شده
رفته از سر دانش و عقل و فنون
ای پدر از عشق او پندم مده
در بهار عشق گل کرده جنون
چون چشیدم بادۀ عشقش ز شوق
یافتم سر الیه الراجعون
گر « کمال » از عشق او جان می دهد
هست او از عقل و ز دانش برون