944
زادی نداریم جز چشم گریان
در راه عشقت ای جان جانان
بر کف نهادیم دین و دل و جان
تا رو نهادیم در راه عشقت
زادی نداریم جز چشم گریان
نبود بجز تو فریادرس کس
تا زو ستانیم داروی درمان
زان می که داری در کاسۀ چشم
یک قطره انداز در کام عطشان
ای شاه خوبان آخر گدائی
بر خوان عشقت گردیده مهمان
ای گل ز رویت پرده برانداز
تا همچو بلبل گردم غزلخوان
ای راحت دل وی جان جانم
شیدای خود را از خود مرنجان
گر توبه کردم از خوردن می
از توبۀ خویش هستم پشیمان
از جام رویت یک جرعه می ده
تا افکنم سر در پای مستان
نور جمالت عین « کمال » است
ای محو رویت خورشید تابان