959
گشت محوت دیده حیران من
از میان جان من جانان من
برد عقل و دانش و ایمان من
ساقیا از آن شراب آتشین
آتشی انداز در بنیان من
ای که داری ساغر روز الست
رحم کن بر این لب عطشان من
خنده بر من زد حسود سنگدل
تا بدید این دیدۀ گریان من
بوسه ای بر چشم مستت ساقیا
باشد اکنون داروی درمان من
ای که چشمت عین حوض کوثر است
پر کن از پیمانه این پیمان من
تا بدیدم رویت ای خورشید رو
گشت محوت دیدۀ حیران من
نور رویت تا ز دل شد جلوه گر
آتشی زد بر دل بریان من
بحر غفرانت بزد موجی عظیم
عفو بنمود آن همه عصیان من
ای شهنشاه زمان ای بحر جود
از ره دل شو دمی مهمان من
بر « کمال » خود بفرما از کرم
عید قربانست و شو قربان من