956
مست شراب بزم شهانم
عشقت بتا زد آتش به جانم
از تن رها کرد مرغ روانم
تا دیده ام من نور جمالت
از هستی خود اندر گمانم
تا خورده ام می از چشم مستت
چون بلبل مست اندر فغانم
ای ساقی دل با جام دیگر
کن آشکارا راز نهانم
دیریست ای جان از خمر عشقت
آتش پرست دیر مغانم
چون نیست گشتم در نور رویت
نه زین جهانم نه زان جهانم
از عالم ذر چون گوی خورشید
در کوی عشقت با سر دوانم
از شور شوق گلزار رویت
محزون بسان فصل خزانم
ز آن دم که دیدم نام و نشانت
رفت است بر باد نام و نشانم
در سینه دارم عشق جوانی
از دولت تو پیر جوانم
هرگز ندارم از خود بیانی
از تست جانا نطق و بیانم
یاران بدانید از فضل ساقی
مست شراب بزم شهانم
ز آن دم که ساقی جام میم داد
از فرط مستی در لامکان
همچون « کمالش » در خیل مستان
افتاده مدهوش از بیخودانم