شعرگرام - پایگاه شعر و ادب پارسی
غزل ۳۳۳
سعدی
سعدی( غزلیات )
1154

غزل ۳۳۳

خطا کردی به قول دشمنان گوش
که عهد دوستان کردی فراموش
که گفت آن روی شهرآرای بنمای
دگربارش که بنمودی فراپوش
دل سنگینت آگاهی ندارد
که من چون دیگ رویین می زنم جوش
نمی بینم خلاص از دست فکرت
مگر کافتاده باشم مست و مدهوش
به ظاهر پند مردم می نیوشم
نهانم عشق می گوید که منیوش
مگر ساقی که بستانم ز دستش
مگر مطرب که بر قولش کنم گوش
مرا جامی بده وین جامه بستان
مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش
نشستم تا برون آیی خرامان
تو بیرون آمدی من رفتم از هوش
تو در عالم نمی گنجی ز خوبی
مرا هرگز کجا گنجی در آغوش
خردمندان نصیحت می کنندم
که سعدی چون دهل بیهوده مخروش
ولیکن تا به چوگان می زنندش
دهل هرگز نخواهد بود خاموش