1207
« هو الحی»
عاشق و مست توام ای بت دلدار خدایا
از کرم این دل ما را تو نگه دار خدایا
هر کجا بود گلی خار بدیدم با او
بلبلت گفت: توئی ای گل بی خار خدایا
من بتو روز ازل بسته بُدم پیمانی
مشکن این عهد مرا ای گل گلزار
کن نگاهی زِ رهِ دل بمن زار نگارا
تا که آرام شود قلب گنهکار خدایا
اکثر مردم دنیا همه خوابند ولیکن
نظری کن تو به این خسته بیدار خدایا
تا به میخانه عشقت قدحی نوشیدم
شدم آزاد ز بی رحمی اغیار خدایا
اگر از دوری دیدار تو بیمار شدستم
به من خسته بده رخصت دیدار خدایا
تا نگاهی به من بیدل شیدا بنمودی
شدم از مرحمتت واقف اسرار خدایا
چون ترا دید کمال از ره دل ای بت زیبا
گفت آسوده شدم از ارم و نار خدایا
*****
بر عاشقِ بیخویشتن خود نظری کن
راضی به رضای توام ای دلبر زیبا
خورشید توئی ذرّه منم تا بقیامت
مغلوب ضیاء توام ای دلبر زیبا
از روزِ ازل تا به ابد ای شه خوبان
همواره فدای توام ای دلبر زیبا
من بنده صفت بر درِ تو تا به قیامت
خادم به سرای توام ای رلبر زیبا
هر سال و مه و روز و شب ای دلبرِ رعنا
دل داده برای توام ای دلبر زیبا
تو پادشه حُسنی و من تا بقیامت
پیوسته گدای توام ای دلبر زیبا
همواره زِ جان و دلِ خود گفت :«کمالت»
مشمولِ عطای توام ای دلبر زیبا
******
با خدائیم و بی خبر ز خدا
هست هستی دمی ز هست جدا؟
ای فدایت تن ودل و جانم
جز تو کس شد برای خویش فدا؟
تو که معشوق و عاشقی و عشقی
چیز دیگر بود به جز اینها ؟
می شوی گاه خویش منکر خویش
نیستی از همه جهت یکتا؟
دردسر می دهی به خویش مگر
نیستی خود ز بهر خویش دوا؟
از صدایت جهان پر است چرا؟
نشنوی از درون خویش ندا؟
تو و من یک حقیقتیم در اصل
پس چرا لطف ناکنی باما؟
نیست بر ما حجاب خود جز ما
بر نداریم این حجاب چرا؟
تو مدد کن به ما ز روی کرم
کس مدد جز تو می کند؟ حاشا؟
همه عالم پر از نوا باشد
بر« کمالت» نداده ای تو نوا؟
******
عاشقم بر روی ماهت ای خدا
گشته ام من خاک راهت ای خدا
ای انیس جان من ای مهربان
آمدم اندر پناهت ای خدا
باده ام دادی و مستم کرده ای
بیخودم از یک نگاهت ای خدا
منصب و جاهت ز حد افزون بود
کس چو من نادیده جاهت ای خدا
آنچه می خواهی یقین آن میشود
من فدای آنچه خواهت ای خدا
راه وچاهت هر دو مخلوق تواند
جان نثار راه و چاهت ای خدا
هست محتاج تو هر شاه گدا
پس گدائی هست شاهت ای خدا
بنده ات باشد یقین هر کوه و کاه
این « کمالت» هست کاهت ای خدا
*****
از عشقِ تو سوخت جمله اعضا
با عاشقِ خویش کن مدارا
از عشقِ تو در بهشتم امروز
کی صبر کنم بقولِ فردا
از دردِ دلِ بی دوایِ عاشق
با لطفِ تو میشود مدارا
تیری به دل از کمانِ ابروت
آمد به دلم گزید مإوا
لعلِ لبِ تو بیک تبسّم
این غمزه را نمود شیدا
کردی بمن غمین نگاهی
چشم دلِ من بگشت بینا
تا زلفِ تو شد کمندِ جانم
بر مرگِ خودم شدم مهّیا
از عشق تو این کمال مسکین
چون قطره شدست غرقِ دریا
******
از زبانم میکنی افشا تو سرّ خویش را
تا بسوزانی از آن رو عاشق دلریش را
عاشقانه بنگری از چشم خود بر روی خود
تا به بهت و حیرت آری عقل دوراندیش را
از جمال خود دهی عشاق را هر دم شراب
از جلال خود بسوزی خرقۀ درویش را
چون ترا دیدند؛ دیدند عاشق و معشوق را
کشف کردند آنزمان اسرار نوش ونیش را
از لب عاشق همی بوسی لب معشوق را
قاتل مقتول سازی قاتل بی خویش را
گر بخواهم تو به کردن از می و معشوق و عشق
زاهدا برگو چه آرم پیش حکم پیش را
چون توئی ای جان جانان کدخدای کفر و دین
میکنم قربان بهایت گوسفند کیش را
ای رخت نور بهشت و سنبلت نار جهیم
آب رویت مینشاند آتش تشویق را
ای شهنشاه جهان وی میر اقلیم وجود
دور بنما از« کمالت» این کم و این بیش را
******
نرگس مست تو دیدن می نابست مرا
نار عشقت سبب قلب کبابست مرا
تا تو در میکدۀ عشق شرابی داری
همه دم آرزوی شرب شرابست مرا
مردم از مرگ گریزند بهر سو شب و روز
عجب این است که بر مرگ شتابست مرا
برکش آن خنجر ابرو تو بزن بر دل من
کاین دل سنگ من آن طرفه حجابست مرا
سر خطی از خط حسنت بده ای مالک حسن
کاین بهین حجت هنگام حسابست مرا
غیر تو با که توان گفت که از بخت تباه
جلوۀ مونس جان درد و عذابست مرا
زاهد از بهر جنان ختم کند قرآن را
خواندن خط جمال تو کتابست مرا
ناصواب است اگر خوردن می پیش کسان
می گرفتن ز کفت کار صوابست مرا
ای که در حسن بسر حد نصاب آمده ای
غم واندوه تو در حد نصابست مرا
تار زلفین توام همدم دل در شب تار
همه شب تا به سحر تار ربابست مرا
از کمال تو بود جمله کمالات «کمال»
ایکه از شوق رخت دیده پر آبست مرا
******
در عشق رویت دلبرا اندر عذابم دائماً
درتاب مویت روز شب در پیچ و تابم دائماً
از چشم مستت می کشان می میکشیدی روز وشب
من هم چو آنها بیگمان مست وخرابم دائماً
تیری نشسته بر دلم از آن کمان ابرویت
ای مهربان دیگر مکن در اضطرابم دائماً
از قامت سروت بُتا سروچمن گشته خجل
من هم ز عشق قامتت بس دلکبابم دائماً
وقت سخن ای دلربا شهد لبِ شیرین تو
کام مرا شیرین کند ای شهدِ نابم دائماً
بوی خوشت ای ماهرو آید مرا اندر مشام
گوئی همیشه ای صنم غرقِ گلابم دائماً
سلقی چشم مستِ تو کرده مرا بی خویشتن
زیرا دمادم مستِ این خمّ شرابم دائماً
گوید«کمال» بی نوا, ای دلربای نازنین
ازیاد روی و مویِ تو دیده پرآبم دائماً
******
گرد مه ریخته آن خرمن سودائی را
که بدوزد به خود این مردم بینائی را
مردم دیده ام این منظره را دید و گریست
تا شناسد کسان مردم دریائی را
سرو نازی که صدش ناز بود گوناگون
می نماید به جهان قامت یکتائی را
آمد او خنده کنان و به کنارم بنشست
خنده اش آه چه کرد این دل شیدائی را
غنچه لب بگشود و سخن آغاز نمود
باده گفته او برد من و مائی را
از می گفته او بیخود و مدهوش شدم
چون شنیدم ز لبش نغمه زیبائی را
چشم مستش نظری بر من مسکین انداخت
مست کرد این دل بیحاصل هر جائی را
من به مستی بگرفتم به خدا دامن او
میزدم بوسه من آن دامن دیبائی را
رحم بنمود و ز من وعده دیدار گرفت
آتش این وعده بزد این دل دنیائی را
بعد، از پیش من آن روح تبسّم زد و رفت
داشت در خنده خود راز فریبائی را
چون من از رفتن او زار و پریشان گشتم
می شنیدم زنی ام این سخن نائی را
گر «کمال» است در این واقعه رسوای جهان
خود خریده است به جان این همه رسوائی را
******
بنشستم به گلستان ز فراقت بی تاب
در شب چارده ماه و لب جدول آب
اندر آن بزمگه انس و هوای دلکش
روضه خلدبرین بود عیان در مهتاب
بلبل از عشق گل و من زخرامیدن سرو
همه شب تا به سحر هردو نرفتیم بخواب
خواندن از بلبل و نالیدن وافغان از من
او ز عشق گل و من از غمت ای خانه خراب
همدم من همه او بود ز شب تا به صباح
خواندم او را بدل و داد مرا نیک جواب
گفتم ای مرغک مجروح ، که افکنده ترا
گفت گل کرده بخون روی خوشِ خویش خضاب
گفتم ای عاشق قربانیِ دلداده عشق
من چو تو نیز گرفتارم و در عذاب
ناگهان آه جگرسوز کشید از دل خویش
گفت همدرد من ای زارِ گسسته اعصاب
بایدت سوختن و ساختن اندر ره عشق
تا که بریان شوی از سوختنت همچو کباب
گفتمش چیست دوای دل پر درد «کمال»
گفت چون شمع فنا گرد و مجو هیچ حساب
گفتمش مونس جان ساقی دل را گوئی
گفت آری مگر از او نگرفتی شراب
گفتمش کشت مرا زان شررباده عشق
گفت بهتر که همین است همان کار صواب
******
بمن کردی وفا با یک نگاهت
رهاندیم از خطا بایک نگاهت
زِ نزدیکی بمن خود دور بود
یکی شد این دو تا با یک نگاهت
فنا کردی مرا در نورِ رویت
رسیدم در بقا با یک نگاهت
دو می پنداشتم درد و دوا را
به شد دردم دوا با یک نگاهت
خدا را من جدا می دیدم از خود
به خودم دیدم خدا با یک نگاهت
بُدم من مدّتی در نا رضائی
شدم دائم رضا با یک نگاهت
دو میدانستم ام ما و شما را
شدم ما و شما با یک نگاهت
گدائی بوده ام با لافِ شاهی
بگشتم من گدا با یک نگاهت
«کمالی» بوده ام در بی کمالی
بمن شد این عطا با یک نگاهت
******
ز گفتارت عیان گفتار حق است
زِ رفتارت نهان رفتار حق است
زِ کردارت دمادم در شب و روز
عیان و هم نهان کردار حق است
توئی آئینه روی خدائی
که پیدا از رخت اسرار حق است
خدا از چشم مستت جلوه دارد
هر آنکس دید آن را حق است
جمالت جلوه گاه کردگار است
جلالت آیت در بار حق است
به روی دلربایت خطّ و خالت
یقیناً نقشه گلزار حق است
به گردِ روی ماهت خرمن زلف
زده چنبر یقین ز ایثار حق است
زِ لعل شکرّینت گاه گفتن
سخن هایت همه از کار حق است
«کمالت» از جمالت گشته حیران
همیشه شایقِ دیدار حق است
******
الهی جانِ من بادا فدایت
بمیرم هر دمی من از برایت
خداوندا که از قلبم همیشه
بگوش دل رسد هر دم ندایت
صدایت عالمی را زنده کرده
سرو جانم فدای این صدایت
جفایت بر من عاشق وفایست
فدایم بر جفا و هم وفایت
من از رویِ تو می بینم همیشه
جمال بی مثال آن خدایت
من از عشقِ تو خواهم در دل خویش
بدست آرم بتا دائم رضایت
به چشم دل ببینم هر شب و روز
دو چشم مستِ نازِ دلربایت
من مسکین نشسته در ره تو
که تا باشم زِ راهِ دل گدایت
«کمالت» دائماً گشته غزلخوان
که تا دائم کند وصفِ صفایت
******
انیس دلربا جانم فدایت
شدم قربان آن مهر و وفایت
شب وروز هستمی غرقِ خیالت
که شاید بشنوم از دل ندایت
به گلها بنگرم هرگاه و بیگاه
که از آنها ببویم بویهایت
نظر بر خاکها اندازم هر روز
که تا یابم از آنها رّدپایت
جفایت نیست بر من جز وفائی
من هستم عاشق جور و جفایت
بمیرم از غم عشق تو هر روز
که تا مسرور گردم از لقایت
اگر چه گشتم از عشقِ تو مجنون
رضاهستم همیشه بر رضایت
خداوندا مرا معذور میدار
که هستم من گدائی بر سرایت
«کمال» از عشق تو ای مونس جان
بود همواره او مست صفایت
******
دلم از عشق تو اندر شرار است
پس از واصل شدن هم بیقرار است
خداوندا نمیدانم چه سّری است
که قلبم دائماً پیش نگار است
من هستم، توئی من ای گل اندام
دوئی نبود جدائی پس چه کار است؟
یکی باشد شراب و ساقی و می
همه آن دلبر سیمین عذار است
زِ بس بستم خیالت در دلِ خویش
فقط در قلب من سیمای یار است
به گلزار دلم چون کرده ای سیر
دلم در پیش تو ای گلعذار است
شدم قربان زلفِ مشک بویت
از این رو شعرهایم مشکسار است
از آن روزیکه دیدم روی ماهت
دل ودینم براهت جان نثار است
«کمالت» دائماً ای مونسِ جان
برای دیدنت در انتظار است
******
دلم از عشقِ تو خون ای نگار است بسان
لاله دائم داغدار است
دمادم اندرین میخانه عشق
زِ خون خویشتن بس میگسار است
چو باران بهاری از غم تو
گه و بیگاه جانا اشکبار
چو پروانه به دور شمع رویت
طوافی میکند چون جان نثار است
زِ جام چشم هایت میکشد می
ولیکن تا قیامت در خمار است
زبوی عطرِ زلفینِ سیاهت
معطر گشته است و مشکسار است
ز پیکان کمانِ ابروانت
خمیده گشته و باغم دچار است
ز عشقِ سروِ نازِ قامت تو
همیشه در گذار و بیقرار است
ز عشقت دائماً گردید مدهوش
به بی خویشی خود بی اختیار است
ز لعل شکرّیت ای نگارا
دل بیچاره ام اینش شعار است
«کمالت» ای صنم اندر شب و روز
برای وصلِ تو در انتظار است
گل روی ترا چون دیده است او
به پای آن گلِ رویت چو خار است
******
من عاشق خطّ و خال یارم ای دوست
من بسته گیشوی نگارم ای دوست
من می خورم از چشم خمارش همه عمر
سال و مه و روز و شب خمارم ای دوست
من تیر ز مژگان سیاهش خوردم
زان تیر همیشه جان نثارم ای دوست
من از کرمش تا که اَنَا لحّق گفتم
منصور به فوق دارم ای دوست
من از غم عشقش چو خزان گردیدم
همواره چو موسمِ بهارم ای دوست
من از ره دل چو روی ماهش دیدم
تا آخر عمر بیقرارم ای دوست
من دیدم لب چو گل خندانش
چون ابر بهار اشکبارم ای دوست
من تا گلِ روش را زِ دل بو کردم
زان لحظه به بعد «مشکسارم»ای دوست
من در صفِ عاشقان او مینگرم
لکن بیشک که سر قطارم ای دوست
من گویم «کمالِ» مجنون توام
از شدّت عشق سوگوارم ای دوست
******
رحمتت ما را منّور کرده است
عشق را بر ما مقدّر کرده است
بوی زلفین سیاهت ای صنم
هردو عالم را معطّر کرده است
چشم خمّارت بتا با یک نگاه
ماسِوَی الله را مُخمّر کرده است
خنده زیبلیت ای آرام دل
گریه بر عاشق مقرّر کرده است
شکل خوبت را همی در چشم جان
لطف تو جانا مصوّر کرده است
سرو قدّ قامتت ای نازنین
باغ دل ها را مشجّر کرده است
حرف هایت از لبان شکّرین
نطقِ ناطق را مسخّر کرده است
جذبه عشقت ز راه جان و دل
لطف ها باما مکرّر کرده است
شکر و لِلّه کز ازل بهر «کمال»
عشق بازی را میسّرکرده است
******
رفعتت ما را منّور کرده است
بر همه کاری مظّفر کرده است
چشم های نافذت از مرحمت
نظره ای بر این محقّر کرده است
بوی زلفین سیاهت ای صنم
هر دو دنیا را معطّر کرده است
سرو ناز قامتت ای کان حسن
قلب عاشق را مسخّر کرده است
تیر مژگان و کمان ابرویت
بهر قتلم حق میسّر کرده است
از لبانت چشمه آب حیات
بهر ما یزدان مقدّر کرده است
خنده زیبایت ای آرام دل
جسم و جانم را مسخّر کرده است
ساقی چشمت مرا داده شراب
این خمارش را مخمّر کرده است
باده مرد افکنت هر روز وشب
بیخود از خویشم مکرّر کرده است
عشق جانسوز ترا در قلب من
از ازَل ایزد مقدّر کرده است
روی ماهِ دلربایت را «کمال»
دائماً در دل مصوّر کرده است
******
از زبان عشق مارا این ندا است
عاشق و معشوق کی از هم جداست
پر ز عشق شمع گر پروانه سوخت
شمع هم از جان و دل او را فداست
گرزند بلبل ز عشق گل صفیر
گل هم اندر ناله اما بی صداست
گر زند فرهاد آن فریاد عشق
قلب شیرین کی برون ازآن نواست
مولوی فرمود اندرمثنوی :
« حب محبوب خدا حب خداست»
غم ندارم از گناه و جرم خویش
ز آنکه الطاف خدایم رهنماست
جرم ما در نزد عفوش هیچ نیست
آنکه فضلش بر دو عالم کد خداست
الحق این اشعار پر مغزِ «کمال»
چون شراب ارغوانی غم زداست
******
ساقیا عشقت شراب کوثر است
نور رویت عاشقان رهبر است
هر که را عشق خدا در فتاد
عشق رویت را یقین اندر سر است
آفتابا، رخ دگر از ما مپوش
ایکه عشقت باده جان پرور است
نور خورشید جمالت از ازل
در دل ذرات عالم دلبر است
یک طواف قامتت از روی صدق
به ز صدها بار حجّ اکبر است
هیچ دانی خون قلب عاشقان
از شراب جام رویت احمر است
تا نشستم بر سر کویت به صدق
دیدگانی دائم ز خون دل تر است
گرد شمع عارضت پروانه وار
این دل مجروح اندر آذر است
گر چه شیرین کامم از شهدِ لبت
از دو چشمت می دلم را خوشتر است
هیچ میدانی تو ای مولای ما
بندگانت را ز یزدان افسر است
ای سلیمان کن به مور خود نظر
گرچه موجودی نحیف و لاغر است
تا که احسان بر «کمالت» کرده ای
چون گدایان دیده اش بر این در است
******
ای ساقی جان ؛ جان بیقرار است
هر دم چو منصور مشتاق دار است
زان باده تلخ، شیرین لبش کن
آن را که عمری در انتظار است
زان چشم مستت یک جرعه می ده
زیرا که آن می دفع خمار است
یاران بگوئید آن نوجوان را
کان پیر فرتوت در احتضار است
اکنون بدانید ای اهل عالم
گلزار معنی روی نگار است
بوی خوش عشق از جان جانم
خوشتر ز عطر و مشک تتار است
ای ماه رویان یاری نمائید
کاین بنده در بند، دربندِ یار است
مائیم و عشقش ؛ با نیمه جانی
کانهم به پایش بهر نثار است
ای شاه خوبان؛ وی همدم دل
از سوز عشقت دل داغدار است
شاها «کمالت» از روی اخلاص
زین رطب و یابس بس شرمسار است
******
مظهر و مظهّر و ظهور یکی است
عابر و معبر و عبور یکی است
همه تکرار آن یکی باشد
یک و دو و سه و کرور یکی است
نور مه بیگمان ز خورشید است
ماه و خورشید و عین نور یکی است
آب و دریا و موجها و حباب
همه در غیبت و ظهور یکی است
آب ویخ ،برف وشبنم و باران
نزد مردان بی غرور یکی است
غم و شادی و جنّت و دوزخ
پیش مستان با شعور یکی است
نگری گر دمی بدید عشق
اصل کونین بی قصور یکی است
می نماید دو پیل و مور برنگ
لیک بی رنگ پیل و مور یکی است
شکل ها گر بسازی از مومی
موم از شکلها بدور یکی است
بنگری گر بباطن اشیا
این همی شیء جورجور یکی است
اول وآخر و ظهور بطون
همه از دیده فکور یکی است
الغرض فوق و تحت و نقص و«کمال»
پیش مستان با سرور یکی است
******
جلوه ات ساقیِ ما در خُم میخانه خوش است
می توحید گرفتن زِ تو مستانه خوش است
گنجِ زیبای رخت را همه دم از سرِ شوق
دیدن اندر همه دم در دل دیوانه خوش است
در رهِ عشقِ تو ای لعبت شیرین حرکات
جان نثاری همه اوقات صمیمانه خوش است
در فروغ رخِ زیبا ی تو ای نورِ خدا
سوختن جان و تنِ خویش چو پروانه خوش است
دردِ عشقِ تو نگارا زِ ازل تا به ابد
بر دل جانِ من زار کریمانه خوش است
بوسه ای از لب شیرین تو ای مونس جان
بر لبِ خشکِ من ای یار مجدّانه خوش است
گر بمیرم به سرِ کویِ تو ای یار عزیز
جان سپردن به ره عشق تو مردانه خوش است
از گلِ روی تو ای دلبر گلزار خدا
ناله بلبل دیوانه بی لانه خوش است
از غم عشقِ تو اندر دلِ خود گفت«کمال»
اندرین دل همه دم این دُرِ یکدانه خوش است
******
آن کلید درِ وَحدانی یزدان عشق است
به خدا علّت آگاهی انسان عشق است
عشق علّت بُوَد و جمله عوالم معلول
جلوه ی اوّلِ آن ایزد منّان عشق است
عشق در جمله ذرّات جهان گنج خفی است
از ازل تا به ابد از همه پویان عشق است
ساخت از حبّ خودش خالق ما آینه ها
اندرین آینه ها رهبر ادیان عشق است
آدم و نوح وخلیل الله و موسی، عیسی
اصلشان از طرف ایزد سبحان عشق است
اولین نور ظهور احد از روز ازل
که زِ سیمای محمّد(ص) شده تابان عشق
اولش نور محمّد بُد و هم ختم رُسل
پس بدان اول و هم آخرِ ایشان عشق است
چون محمّد و علی منبعث از یک شجراند
پس نبیّ و وصیش نزد خبیران عشق است
گفت احمد: که همان اول ما ، آخِر ما است
چارده نور خدا ظاهر و پنهان عشق است
انبیا جمله ز انوارِ ده و چار انوار
نور بگرفته و این نور فروزان عشق است
عاشقان بنده حقّ اند به توفیق خدا
خنده و گریه هر عاشق حیران عشق است
گفت عطّار :که عشق از همه برتر باشد
حیدرِ صفدرِ سر حلقه مردان عشق است
فاطمه بنت رسول الله و مِراتِ علی
حَسن آن بّدرِ دُجاء مرکز ایمان عشق است
کشته تیغ جفا خونِ خداوند ، حسین
هم نُه اولادِ همین شاه شهیدان عشق است
هر که تسلیم و رضا گشته به تقدیرِ خدا
دیده است از ره دل ،شاه خراسان عشق است
ملهِم غیب سروداست زِ اشعارِ «کمال»
مهدی آل علی در همه دوران عشق است
******
یک ماه رو ببینی در آفتاب پیداست
کاندر صفای رویش صد جان و دل هویداست
خورشید روی خوبش گر دلی بتابد
آندل ز شور و شوقش تا روز حشر شیداست
سلطان عشق آنشه گر بر دلی علم زد
عقل ضعیف آنجا در پیش عشق رسواست
هر جا ز صاحب دل، دل گمشده در عالم
آن دل طپیده در خون در بندِ آن دل آراست
هر جا که خسته ای را در خون فتاده دیدی
بنگر که دلبرِ من ، با خنجری در آنجاست
آنکس که در دو عالم یک لحظه ای نگنجد
اندر دلی شکسته اورا همیشه مأواست
گر حسن روی او را یک لحظه کس به بیند
زان پس دگر نگوید حور بهشت زیباست
در بیخودی و مستی، دیدم به چشم باطن
مست شراب وحدت بر قتل خود مهیاست
آن شاه را که مردم در غیر خویش جویند
اینک«کمال» اورا در قلبِ خویش جویاست
******
کسیکه باده عشقش همیشه در جام است
خداگو است نه دربند ننگ و نه نام است
هر آنچه زاهد خود بین بگویدت نپذیر
چرا که صوم صلاتش چودانه و دام است
بجز شراب محبت هر آنچه می نوشی
ترا شرنگِ حماقت همیشه در کام است
هر آنکه باده ننوشید از مروّق خم
ز خون جام دل خویش دُردی آشام است
بغیر دیدن روی نگار هر دو جهان
برای عاشق جانباز رنج و آلام است
برِوی و مویِ نگارین هر آنکه دوخته چشم
اسیر وحدت و کثرت ز روز تا شام است
کسی که پیر شد از عشق و مرد در رهِ دوست
بقول پیر طریقت هنوز ناکام است
ز تیر طعنه حاسد دگر چه غم داری
ترا که لحظه بلحظه زِ دوست اکرام است
بکوی عشقِ خدائی اگر برندت سر
دگر ز حضرت او به از این چه انعام است
مگو که یار ز لعلش سخن نمیگوید
ترا از او ز زه دل همیشه الهام است
فغان که رابطه عشق بی سر آغازی
میان عاشق و معشوق بی سر انجام است
اگر چه سوخت«کمال» از غمش زِ آتش عشق
هنوز از نظر پختگان او خام است
******
آنکه از روی بتان دزدِ دل وآئین است
بت پرستی است که تعظیم بتانش دین است
دل معشوق اگر قبلگه عاشق نیست
از چه روقبله فرهاد دل شیرین است؟
می گلگون و در آن عکس جمال ساقی
حرفی از دفتر اسرارِ دل خونین است
تا مرا ورد زبان مدحت وتحسین تو شد
دائماً خلق مرا ورد زبان تحسین است
سنگ بر جام می صافِ مروّق مزنید
زانکه آن جام پر از خون دل مسکین است
یار شمشیر کشید و سر یاران ببرید
بعد از آن گفت که آئین خدائی این است
پرِ پروانه و رخساره شمع مجلس
هردو در سوز تو از خواسته دیرین است
هر کجا مینگرم من ز ازل تا به ابد
جمله ذرات جهان جلوه شاه دین است
بر «کمال» این همه تهمت ز محبت نزنید
چونکه او در همه احوال محبت بین است
******
نور میآید ز چشمم منشاءِ انوار کیست؟
راز میآید به قلبم مَنبَاء اسرار کیست؟
با همه مخلوق یکتایم بتا من بگو
خویشتن بر خویشتن یار است پس این یار کیست؟
خار و گل هردو تجلّی کرده اند از یک درخت
من نمیدانم خدا یا گل که هست و خار کیست؟
موج و دریا هر دو یک چیزند از چشم درون
موج اگر دریا بود این قلزمِ ذخّار کیست؟
جمله اشیا مست و مدهوش از شراب وحدت اند
گر همه مستند جانا در جهان هوشیار کیست؟
هر چه را می بینم از روز ازل دل داده است
من ز دل میپرسم ای دلبر بگو دلدار کیست؟
گر نمیباشد در عالم هیچ شییء جز خدا
پس بگوئیدم در عالم این همه بسیار کیست؟
گر که بویِ مشک میاید ز اشعار «کمال»
خود بگوئیدش شما این عاشق عطاّر کیست؟
******
ای یار من ببین که رقیبم چه کرده است؟
گویم رقیب کیست؟ حَبیبم چه کرده است؟
گر زهر میدهند مرا ور عسل کنون
با چشم دل نگر که طبیبم چه کرده است؟
منصور وار کوسِ اَنَالحق اگر زنم
نیکو نگر خدای نصیبم چه کرده است؟
گفت است حق :بخواه اجابت کنم ترا
با من به بین خدای مجیبم چه کرده است؟
گفت است: من مقیم به قلب شکسته ام
با این دل شکسته عجیبم چه کرده است؟
گفت است او بمن : به تو نزدیکتر منم !
با این غریب یار قریبم چه کرده است؟
از راه دل به بنده خود گفتگو کند
بنگر به من خدای خطیبم چه کرده است؟
محروم گشته بی ادب از لطف های او
بنگر به بی ادب که اریبم چه کرده است؟
گوید:«کمال» با لبِ خندان و چشم تر
محبوب در فراز و نشیبم چه کرده است؟
******
از ازل تا دل من شیفتۀ روی تو است
تا ابد بسته به زنجیر سمن بوی تو است
تا بدیدم صنما قامتِ سروِ نازت
پشت من خم شده همواره چو ابروی تو است
نیک دانی که پریشانی من در رهِ عشق
علّتش سّرِ پریشانی گیسوی تو است
من که از دیدنِ چشمان تو محصور شدم
سبب آن به یقین دیدۀ جادوی تو است
بسکه از دیدۀ دلِ روی ترا کردم یاد
دلم اینک صنما آینۀ روی تو است
هر کسی دیده ترا از رهِ دل روز ازل
تا ابد از دل و جان خاک سرِ کوی توست
هر که در میکدۀ عشق تو آمد به وفا
همه دم مست از این بادۀ دلجوی تو است
ای خدائی که زدی خیمه به عمق دل ما
خرّم آن شخص که همواره روان سوی تو است
تا «کمال» از می جان بخش تو شد مست و خراب
فانی اندر رخِ جانانۀ نیکوس تو است
******
موجود نمود رخِ زیبای وجود است
غایب نبود بل همه در عین شهود است
محبوب وجود است که پنهان بود امّا
همواره عیان از رخ زیبای نمود است
با دیدۀ دل صورت آن شاهد رعنا
پیدا و نهان در همه اعصار و عهود است
آن دم که شدم عاشق انوار جمالش
کارم همه دم بر همه اشیاء درود است
ای آنکه ورا جویی و ولداده وصلی
او عین تو می باشد و سر چشمۀ جود است
هر گه که کنی سجده به او از تسلیم
این اوست که از بهر خود آندم بسجود است
پنداشته ای ساجِد او بس تو و مائیم !
در معبد دل ساجد او گبر و یهود است
اشیا همه در بندگیش حاضر و ناظر
خود بهر خود همواره در اقرار و جُحُود است
تو آنچه شنیدستی از این وحدت و کثرت
رازیست که دربارۀ آن بود و نبود است
این شعر «کمال» است مکن باوری از او!
این گفتۀ جذاب خداوند و دود است
امشب شب خوشحالی زهرایِ عزیز است
هنگام دف و رقص و نی و نای و سرور است
******
آنکه از روز ازل با ما دمساز است
سرونازیست پر از ناز ، که در شیراز است
عشق او بر همۀ جلوۀ اطوار وجود
خالصانه بود از دل و جان سرباز است
در ره عشق خداوند به هنگام نماز
دل او جلوه گه خالق بی انباز است
عاشق است او به همه خلق خدا از سر صدق
همچو سرباز فدائی همه دم جانباز است
آنکه از عشق خداوند ز خویش است
واصل حق بود و در دو جهان ممتاز است
چونکه او هست غلامی ز غلامان رضا
پس بود اهل دل و با خبر از هر راز است
گوهر وحدت حقّ در صرف کثرت او
دمبدم جلوه گری می کند و غمّاز است
ساززن نغمه سرائید ز اشعار «کمال»
تو مپندار که این نغمه همی بی ساز است
******
نیکی، صفت نیکوی خلاق جهانست
آنجا که عیانست چه حاجت به بیان است
از خالق ما هرچه پدید آمده نیکوست
کز خلق جهان آن بت عّیار عیان است
بد خلق نکردست خدا در همه عالم
هر چیز به جای خود از او طرفه نشان است
خورشید و مه و آنهمه سیّاره و ثابت
پیوسته به گرد رخ او در درون است
پاکست خدائی که دل و جان همه خلق
اندر کف او سال و مه و روز و شبان است
این نکته جالب بشنو از من ناچیز
حق عاشق و معشوق خود از راه نهان است
این راه نهان چیست؟ به غیر از دل عاشق!
کان منزل و مَأوایِ خدای همگان است
بیشک عرب و هم عجم ترک و تتاری
هم فرقۀ دیگر همه را مونس جان است
نیکو نظری کرد خدا بر همه عالم
عالم همه از عشق خدا در هیجان است
موجود ز هر نوع که باشد به حقیقت
از عشق خداوند جهان در غّلّیان است
این شعر «کمال» است؟ مکن باوری از او
پس مُلهِم غیبی است که از او به فغان است
******