100
از بهر خدا ما را در ده دو سه پیمانه
زان می که به خم داری ای ساقی میخانه
از بهر خدا ما را درده دو سه پیمانه
از بادۀ عشق خود یک جرعه به کامم ریز
تا سر فکنم از شوق در پای تو مستانه
ای باده پرست من ، رحمی کن و دستم گیر
کز آتش و سوز می ، جان سوخت چو پروانه
ای ماه و شان گوئید آن ساقی مه رو را
تا نیست کند ما را زان بادۀ جانانه
گر مست کند ما را از بادۀ وصل خویش
همواره غزل خوانیم با نعرۀ رندانه
از جام شراب عشق ، دیوانه و مستم کن
تا خلق جهان بینند ، عاقل شده دیوانه
از لذّت شرب می ای دوست بکش ما را
تا زنده شویم آن دم ، زین مردن مردانه
زان بادۀ صاف جان آتش به روان انداز
تا گنج روان جوئیم ، اندر دل ویرانه
گر زاهد خود بینی از باده کند منعم
گویم نکنم زین پس ، من گوش به افسانه
دریاب « کمالت » را ای ساقی جان و دل
تا خانۀ دل سازد پاکیزه ز بیگانه