948
مگر نشنیده ای از او که فرموده است غفارم
مزن از عقل دم جانا که من از عقل بیزارم
سخن از عشق دلبر گو که من دلدادۀ یارم
حدیث زهد و تقوی را دیگر با من مگو زاهد
که از زهد و هم از تقوی خدا داند در انکارم
تو کز فقدان ایمانت مرا ترسانی از دوزخ
مگر نشنیده ای از او که فرموده است غفارم
الاای زاهد خوبین که مست از بادۀ نفسی
بسوز از آتش حسرت که مست از چشم دلدارم
بشیر و حور و غلمانم نویدم می دهد مفتی
نمی داند که خوابست و من غمدیده بیدارم
شراب ناب می نوشم ز جام ساقی کوثر
ز عشقش مست و مدهوشم ولی پنداشت هشیارم
چو خوردم جام آزادی من از پیمانۀ عشقش
به دام عشق می خواران به حمدالله گرفتارم
به جان ساقی باقی « کمال » از جان و دل گوید
ز عشق روی مه رویان همیشه غرق انوارم