954
دست آلوده بدان شاهد یکتا نرسد
گر به تو دست من ای شاهد زیبا نرسد
به یقین تا به ابد دل به تمنا نرسد
گر نگیرم ز کفت جام شرابی امروز
بی شک این تشنۀ دلخسته به فردا نرسد
وای اگر از عدم بخت و دل سنگ طبیب
دل رنجور تباهم به مداوا نرسد
ترسم ای گل که ز عطر گل رویت بوئی
به مشام دل این بلبل شیدا نرسد
دسترس نیست مرا گر به وصالت چه عجب
دست آلوده بدان شاهد یکتا نرسد
گفتمش سر خط آزادگیم کی بخشی ؟
گفت تا جان ندهی سر خطی از ما نرسد
چه توان کرد در این سلسلۀ زلف سیاه
گر بدین بستۀ زنجیر مدارا نرسد
هرگزم حل نشود راز معمای وجود
گر به گوشم ز لبت راز معما نرسد
پشه ای را که سلیمان بنوازد ز کرم
به غبار پر او شهپر عنقا نرسد
همه شب تا به سحر ورد زبانم اینست
آه اگر بندۀ دلدادۀ به مولی نرسد
هر که تبخیر نشد خون دلش همچو « کمال »
سیلی از دیدۀ او تا دل دریا نرسد