117
غزل ۱۶۰
حدیث عشق به طومار در نمی گنجد
بیان دوست به گفتار در نمی گنجد
سماع انس که دیوانگان از آن مستند
به سمع مردم هشیار در نمی گنجد
میسرت نشود عاشقی و مستوری
ورع به خانه خمار در نمی گنجد
چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ
که بیش زحمت اغیار در نمی گنجد
تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد
که عرض جامه به بازار در نمی گنجد
دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم
که با تو صورت دیوار در نمی گنجد
خبر که می دهد امشب رقیب مسکین را
که سگ به زاویه غار در نمی گنجد
چو گل به بار بود همنشین خار بود
چو در کنار بود خار در نمی گنجد
چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست
که سعی دشمن خون خوار در نمی گنجد
به چشم دل نظرت می کنم که دیده سر
ز برق شعله دیدار در نمی گنجد
ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست
گدا میان خریدار در نمی گنجد