122
بخش ۱۲۰
مرد زان گفتن پیشمان شد چنان
کز عوانی ساعت مردن عوان
گفت خصم جان جان چون آمدم
بر سر جان من لگدها چون زدم
چون قضا آید فرو پوشد بصر
تا نداند عقل ما پا را ز سر
چون قضا بگذشت خود را می خورد
پرده بدریده گریبان می درد
مرد گفت ای زن پیشمان می شوم
گر بدم کافر مسلمان می شوم
من گنه کار توم رحمی بکن
بر مکن یکبارگیم از بیخ و بن
کافر پیر ار پشیمان می شود
چونک عذر آرد مسلمان می شود
حضرت پر رحمتست و پر کرم
عاشق او هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریا
مس و نقره بندهٔ آن کیمیا